يه طور عجیبی خوشحالم! گریه و خنده قاطی شده ولی هنوز اشکم نیومده! نمیخوام فردا گریه کنم و غمگین بشيم بعد از شیش ماه دوری...
+ نوشته شده توسط منصوره در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ و ساعت 1:29 |
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
باز یاد اون روزهایی افتادم که صبح تا عصر اونقدر راه میرفتیم که شب با پادرد خوابمون میبرد! رفیق از دست رفته، دلم تنگته! گاهی که فکر میکنم یادم نمیاد چرا دیگه باهام حرف نزد و قهر کرد! من هنوز هدا رو مثل روزهای خوش و خرممون تو ذهنم نگه داشتم.
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
همه چیز تکرار میشه، میره سمت اینکه تکرار بشه و بعد...میبینی که شاید هیچی مثل قبل نشه! ولی دوس داری که بشه! مثل مثل قبل بشه!!!
دارم هزیون میگم ظهر پنجشنبه ای:)
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
حس میکنم چند شبه که هر شب دارم میمیرم و چند صبحه که دارم از نو زنده میشم! دلیل این زندگی و زنده بودن، عشقه! که عشق خود تویی!
برچسب: خداحافظی,
نویسنده: کامران رجبی
مثلن چطور صداهای توی سرتو ساکت کنی و مثل همیشه حرفاي پر امید بگی...نگاهش میکنم و لبخند میزنم و میبینم چقدر عاشقشم، یاد اون زمانی میفتم که دستشو میذاشت زير گونه م.... ميگه وای که چه نگاهایی میکنی منصوره! ميگم چه نگاهایی؟ ميگه عاشقانه...
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
افکارتو آبی نگهدار منصوره!
زمان داره میگذره! بعضی وقتا نگران اتفاقاتی ام که تو این مدت میفته! داره چی يه ما میده، چی از ما میگیره؟! داره با ما چکار میکنه؟ چه شکلی مون میکنه؟! زمان چیز عجیبیه! میگذره و خیلی وقتا با خودم ميگم کاش تندتر بگذره! بگذره و همه این مدت دوری تموم بشه و باز میترسم! زمان رو نميشه به عقب برد، پس منصوره درست عمل کن! وقتی که باید با خنده و دلخوشی میگذشت و تو با دل پر از عشق، برای کنکور آماده میشدی، به دلتنگی و گریه و بیحوصلگی داره میگذره! برچسبها: آی منصوره با تو ام, ترس
+ نوشته شده توسط منصوره در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ و ساعت
3:15 |
برچسب: افکارتو,
نویسنده: کامران رجبی
آیا این اون چیزی نیس که ازش میترسیدم؟ اینکه توی اوج دوری و کوتاهی ِِ دست از عشق، بمیرمو و آرزوی یک روز زندگی کردن با رامین....
خب فعلن که بخیر گذشت و من باید مثه همیشه به ترسها پشت کنم و اميدوارانه لبخند بزنم...
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
يه طور عجیبی خوشحالم! گریه و خنده قاطی شده ولی هنوز اشکم نیومده! نمیخوام فردا گریه کنم و غمگین بشيم بعد از شیش ماه دوری...
+ نوشته شده توسط منصوره در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ و ساعت 1:29 |
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی
عزیز روزهای... گذشته و حال و آینده...
گفتی میدانی عزیز یعنی چه؟ و برق زد چشمهای من از این ندانستن دلچسب که نتیجه اش گرفتن جواب از صدای تو بود...عزیز دلم، گاهی که ناخواسته یادم می آید از آن روزهای تلخ بودنم بی تو، از روزهایی که فرسنگ ها فاصله بینمان بود و راه گریزی جز تحمل نبود راه گریزی جز روز کردن شب ها و شب کردن روز ها نبود،دوباره و چندباره تنم به لرزه می افتد، من تا پیش از این، انقدر ها قوی نبودم که خالی شدن زندگی ام را تاب بیاورم. قوت زندگی من قوت تن من و قوت روح من تو هستی مرد شکست ناپذیر من. آن چیزی که هر صبح دلیلی میشد برای لبخند زدن بعد از شب-گریه و ناخواسته به خواب رفتن، آن چیزی که هربار در آن بیابانِ برهوت خسته بر زمین افتادم دستگیرم میشد، آن چیز خاص و کمیاب که گاهی چوبدستی
برچسب:
نویسنده: کامران رجبی