تغییرات
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 10:42
باورهای ما اگه بهشون سر نزنیم بعد از یک مدت درهم و برهم میشن!! انگار که قیمه ها رو ریخته باشن توی ماستها!!خیلی حواسم جمع شده به این موضوع :)مثلا میگی خداناباور هستی و باز زمانی که احساس ضعف داری دنبال خدا میگردی که بهش التماس کنی :)میگی باید به روز بود و باز نوستالژی دلت رو با خودش میبره :) + نوشته ...
دوست قدیمی
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:26
باز یاد اون روزهایی افتادم که صبح تا عصر اونقدر راه میرفتیم که شب با پادرد خوابمون میبرد! رفیق از دست رفته، دلم تنگته! گاهی که فکر میکنم یادم نمیاد چرا دیگه باهام حرف نزد و قهر کرد! من هنوز هدا رو مثل روزهای خوش و خرممون تو ذهنم نگه داشتم. + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 19:54 توسط منصور...
همه چی از یاد آدم میره...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:26
دارم سعی میکنم به یه داده کاوی واقعی تبدیل بشم. رامین خیلی کمکم میکنه، متلب بهم یاد میده، دید ریاضی وسیع و از بالا بهم میده. دوستامون برام پروژه جور میکنن. یه مسابقه انتخابی هم شرکت کردم که انتخاب شدم و حالا باید به فکر داده های مرحله سوم باشم. دو
افکارتو آبی نگهدار منصوره!
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 7:03
زمان داره میگذره! بعضی وقتا نگران اتفاقاتی ام که تو این مدت میفته! داره چی يه ما میده، چی از ما میگیره؟! داره با ما چکار میکنه؟ چه شکلی مون میکنه؟! زمان چیز عجیبیه! میگذره و خیلی وقتا با خودم ميگم کاش تندتر بگذره! بگذره و همه این مدت دوری تموم بشه و باز میترسم! زمان رو نميشه به عقب برد، پس منصوره در...
گردش
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 7:03
بازگشت... همه چیز تکرار میشه، میره سمت اینکه تکرار بشه و بعد...میبینی که شاید هیچی مثل قبل نشه! ولی دوس داری که بشه! مثل مثل قبل بشه!!! دارم هزیون میگم ظهر پنجشنبه ای:) + نوشته شده توسط منصوره در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 11:26 |
زمزمه های یک شب برفی با ذهن من: تموم ميشه اين درد...
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
يه کم پيش با رامین شب بخیر گفتیم و خدافظی کردیم تا فردا. خدا خودش ميدونه که امید دیدنش سر پا نگهم داشته. رفتم پشت پنجره و به سفیدی برف ها نگاه کردم. درختایی که با پنبه پوشیده شدن، درست مثه کاردستی های مهد کودک. دیروقته اما چراغ بعضی خونه ها روشنه. دارن چکار میکنن؟! ممکنه پدر بزرگ و مادر بزرگی که تو ...
خداحافظی های شبونه
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
امشب شبه سومه که تا چراغو خاموش میکنم بغض میگیره گلومو! چند شبه که بعد از خدافظی اشکا خودشون میان! من بی تو خیلی خستم! طی روز به خودم ميگم:آفرین منصوره خیلی قوی بودی، فک نمیکردم دووم بياري! حس میکنم چند شبه که هر شب دارم میمیرم و چند صبحه که دارم از نو زنده میشم! دلیل این زندگی و زنده بودن، عشقه! که...
دل من حالش خوشه اصن بلد نیس بگیره، ولی خیلی تنگ ميشه، گاهی میترسم بميره...
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
مثلن پشت تلفن چطور صحبت کنی که لرزش صدات معلوم نشه؟!!!! مثلن چطور صداهای توی سرتو ساکت کنی و مثل همیشه حرفاي پر امید بگی...نگاهش میکنم و لبخند میزنم و میبینم چقدر عاشقشم، یاد اون زمانی میفتم که دستشو میذاشت زير گونه م.... ميگه وای که چه نگاهایی میکنی منصوره! ميگم چه نگاهایی؟ ميگه عاشقانه...
بهار دیر یافته! کاش ميشد زود بيايي!
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
آره راستی بهار اومده! بهار شده! هنوز اون شادی ای که باید تو دلم حس کنم رو حس نکردم، هنوز اون عیدی که باید رو ندیدم! بهار من شاید ده یا یازده روز دیگه میاد! میاد و برفای سر کوهای دلم آب ميشه! میاد و پروانه های رنگی رنگی شروع میکنن به بال بال کردن و پرواز... آره پرواز! پروانه های کوچولو و ظریف چنان با...
از بهاری که آمد و عیدی که هنوز نیامده
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
سیزده بدر امسال قشنگ بود زدیم به طبیعت قشنگ گلمکان و صبح، کلی پیاده روی توی هوای مه گرفته و خوردن از آب قنات و جمع کردن چوب برای آتیش کبابی وشب، پانتومیم و فیلم ترسناک و خوابيدن توی سردترین هوای ممکن با يه بخاری نفتی! صبح چاهارده مشهد بودیم و با حالِ خوشِ بعد از يه خوابِ کیف دار چشمهامو مالوندم و گو...
افکارتو آبی نگهدار منصوره!
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
افکارتو آبی نگهدار منصوره! زمان داره میگذره! بعضی وقتا نگران اتفاقاتی ام که تو این مدت میفته! داره چی يه ما میده، چی از ما میگیره؟! داره با ما چکار میکنه؟ چه شکلی مون میکنه؟! زمان چیز عجیبیه! میگذره و خیلی وقتا با خودم ميگم کاش تندتر بگذره! بگذره و همه این مدت دوری تموم بشه و باز میترسم! زمان رو نمي...
بخند :)
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
چند دقیقه پیش مشهد زلزله شیش ریشتری اومد و ما ترسون ترسون رفتیم پناه گرفتیم! مامانم چقد نگران من بود و انگار فقط میخواس منو نجات بده، مامان دوسداشتنی و مهربون من... آیا این اون چیزی نیس که ازش میترسیدم؟ اینکه توی اوج دوری و کوتاهی ِِ دست از عشق، بمیرمو و آرزوی یک روز زندگی کردن با رامین.... خب فعلن ...
لحظه دیدار نزدیک است
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
لحظه دیدار نزدیک است يه طور عجیبی خوشحالم! گریه و خنده قاطی شده ولی هنوز اشکم نیومده! نمیخوام فردا گریه کنم و غمگین بشيم بعد از شیش ماه دوری... + نوشته شده توسط منصوره در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ و ساعت 1:29 |
عزیز روزهای... گذشته و حال و آینده...
-
تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:11
عزیز روزهای... گذشته و حال و آینده... گفتی میدانی عزیز یعنی چه؟ و برق زد چشمهای من از این ندانستن دلچسب که نتیجه اش گرفتن جواب از صدای تو بود...عزیز دلم، گاهی که ناخواسته یادم می آید از آن روزهای تلخ بودنم بی تو، از روزهایی که فرسنگ ها فاصله بینمان بود و راه گریزی جز تحمل نبود راه گریزی جز روز کردن ...