خرید بک لینک
چند دقیقه پیش مشهد زلزله شیش ریشتری اومد و ما ترسون ترسون رفتیم پناه گرفتیم! مامانم چقد نگران من بود و انگار فقط میخواس منو نجات بده، مامان دوسداشتنی و مهربون من...

آیا این اون چیزی نیس که ازش میترسیدم؟ اینکه توی اوج دوری و کوتاهی ِِ دست از عشق، بمیرمو و آرزوی یک روز زندگی کردن با رامین....

خب فعلن که بخیر گذشت و من باید مثه همیشه به ترسها پشت کنم و اميدوارانه لبخند بزنم...


برچسبها: ترس, مامان عشقه, امید

برچسب: نویسنده: کامران رجبی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 14:11

صفحه بندی